خاطرات حسین آقا
|
||
سلام.
یه جورایی این وبلاگم رو فراموش کرده بودم.امروز دلم میخواست با یکی حرف بزنم.
با سمیه که دلم نمیاد ناراحتش کنم.
تو این دو سه روز حالم خوش نبود. بعد از مطالعاتی که رو ناراحتی هام انجام دادم متوجه شدممشکوک بودنم به آسم به چربی کبد و چربی کبدم بهه عفونت معدم و عفونت معدم هم به ناراحتی های استخوانی و مفصلی و در آخر ایراد در تشکیل کروموزم ها میباشد و حد اقل ١۵ سالزود تر میمیرم.بازم این همه نارا حتی ناراحتم نمیکنه!
بدون مقدمه حالم بد شدن ناراحتم نمیکنه!
اعصاب خوردی های خونه نشینی و تنهایی ناراحتم نمیکنه!
و خیلی چیزای دیگه ناراحتم نمیکنه!
منتهی حرفهایی که داداش میزنه تا مثلا روحیه داشته باشم و بیام و برم و به کارا برسم و بیماریم رو به چیزهایی که درک نمیکنن ربط میدن مریضیم رو بیشتر برام ملموس میکنه.
میخوام از شبای تنهایی خود حرف بزنم
میخوام این غصه رو از جابکنم
از همه نکرده ها،ندیده ها
از همه جداییا حرف بزنم
دلم از تنهییام سر اومده
بغض من یه کوله بار پر غمه
نه دلم طاقت موندن نداره
نه صدام طاغت خوندن نداره
همۀ تنهاییام تو قلبمه
دفترم شریک غمهای منه
اشک چشمام پره و بارونیه
زندگیم شبیه یک زندونیه
دل من میخواد که فریاد بزنه
دل من میخواد که سنگا بشکنه
بگم از غروری که رفته به باد
بگم از سکوتی که، دادم به باد
بگم از خودم دیگه بدم میاد
از همه تنهاییا بدم میاد
خدا جون بیا منو رها بکن
مثل او پرنده روی ابرا کن
بگم این عشقا چقدر دروغیه
بگم این ابرا چقدر صمیمیه
برم و رو ابرا خونه بسازم
دوربینی به سمت مردم بذارم
از بالا دروغاش رو نگاه کنم
ببینم، چقدر دروغگو نداریم
مگه من دروغ بودم خدا جونم
قدر من رو نتونستن بدونن
برم از ابرا که بالا بشینم
بتونم خودم رو شاید ببینم
نه اگه بیام که بالا بشینم
لایق زیارت تو نبودم
تو همه چیزای من رو میدونی
چرا پس جوابم رو نمودونی
دست من هر چی که بالا میزنه
پای تو قدم سریع تر میزنه